در محفلي از بزرگان، بزرگي از هوش و نجابت ايرانيان مي گفت؛ از تاريخ كهن و پر از افتخار اين سرزمين و جوانان دانشمندش در داخل و خارج كشور.
اين سخن پرمايه نقدي بر برخي سياست هاي غلط هم بود.
سياست هايي كه توسط دولت هاي مختلف اعمال شده و نه تنها مغزهاي پرتوان و پرتلاطم را فراري داده، بلكه مانع رشد افكار نو و تحولات جدي علمي و فرهنگي در مغزهاي پابرجا هم شده است.
يكي از حضار صاحب نظر، با قاطعيت گفت: به زودي شاهد يك رييس جمهور ايراني تبار در آمريكا خواهيم بود.
براي تاييد اين حرف ليست بلندي از سياستمداران ايراني تبار آمريكا را نام برد و نتيجه گرفت كه اين افراد مي توانند خود را تا حد رييس جمهور هم بالا بكشند.
شايد حضور اوباماي سياه در كاخ سفيد اين نظريه را موجه تر و قابل قبول تر كرده باشد.
فكر كردم حرف آن بزرگ معقول و شايسته است؛ به شايستگي هوش ايرانيان و استعداد بي بديل اين ملت و بالندگي فرهنگيشان.
البته مكمل اين توانايي ها، دموكراسي پوياي آمريكايي است.
وقتي اين نظام حكومتداري مي تواند يك آفريقايي تبار را كه پدرانش تا چند دهه پيش تر حق سوار شدن به اتوبوس سفيدها را نداشتند به كاخ سفيد بفرستد، حتما مي تواند يك ايراني تبار را هم كه پدرانش با مكنت و ثروت وارد ايالات متحده شده اند به اين كاخ قدرت بفرستد.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:14  توسط جواد رنجبر
|
سوال ۱:اين مكالمه ها قبل و بعد از كدام رخداد مهم سياسي انجام شده است؟
سوال ۲: "او" كيست؟
قبل از ...
او: سلام بر آقا جواد عزيز، مهندس جان چطوري؟
من:سلام حاج آقا.خوبين؟
او:الحمدالله.تشكر.تشكر.سلامت باشيد.
من:حاج آقا خوشبختانه اوضاع خوب است.
او: الحمدالله.بسيار عالي. به همت عالي جوانان بالنده اي چون شما.خدا انشالله به شما و خانواده محترم عزت مستدام بدهد.
من: حاج آقا امري باشد در خدمتم.
او: نه نه عرضي نيست.غرض عرض ادب بود و خدا قوت.به دكتر ... سلام مرا برسانيد...
{اين مكالمه با چند توصيه از جانب "او" به پايان مي رسد.}
بعد از ...
۱
من: الو...حاج آقا...
او: (با صداي ضعيف و خفه) من در جلسه كميسيون هستم.
۲
من: سلام حاج آقا
او: سلام.شما؟
۳
من:( گوشي من بارها زنگ مي زند)
او: ( پاسخي از گوشي او شنيده نمي شود)
۴
من:الو...
او:صدا نمي آد...الو...
پاسخ سوال ۱: انتخابات مجلس
پاسخ سوال ۲: نماينده محترم مردم در مجلس
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:47  توسط جواد رنجبر
|
نمايش اقتدار "رجب طيب اردوغان" در اجلاس داووس و استقبال مردمي از ايشان ريشه در كجا دارد و از كدام منبع قدرت سرچشمه مي گيرد؟
درس اول علم سياست اين است؛ سياست علم به دست آوردن قدرت، نمايش قدرت و حفظ قدرت است. يعني سياست مثلثي است با سه ضلع؛ كه اگر هر يك از اضلاع آن نباشد معيوب مي شود و از حيظ انتفاع ساقط و حتي ممكن است به ضد خود تبديل شود و به جاي رشد و آرامش، به ويراني و از دست رفتن منابع مبدل گردد.
حال بايد ديد رفتار اردوغان كه نمايشي از قدرت امروز تركيه است از كجا كسب شده است و چگونه اردوغان و حزب اسلامگرايش رمز حفظ آن را ياد گرفته اند؟
شايد آقاي اردوغان از اين اصل مهم سياست پيروي مي كند كه سياست فراز و نشيبي مداوم و بي وقفه از ايستادگي و انعطاف است. هر ايستادني، انعطاف و هر انعطافي ايستادني دارد.
در جهان سياست نمي توان هميشه ايستاد و نمي توان هميشه منعطف ماند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:53  توسط جواد رنجبر
|
اين شعر زيبا را جناب آقاي مهندس تقي زاده، استاد عزيزي كه من در مدت كوتاه آشنايي ارادت دوستانه اي نسبت به ايشان پيدا كرده ام فرستاده اند.از ايشان تشكر مي كنم.(اين هم مطلبي از آقاي تقي زاده)
اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوي،
و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت كوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از كسي نيابي
....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط جواد رنجبر
|
آخر شب، به عادت چند ماه گذشته، با لباس ورزشي در پارك نزديك خانه قدم مي زدم.افكار پريشان هجوم آوردند و نتوانستم ورزش كنم.سيگاري روشن كردم.
دختر و پسر جواني كه در گوشه پارك خلوت كرده بودند نگاه متعجبي به من انداختند. حق داشتند. لباس و كفش ورزشي و سيگار؛ تناقض و تضاد.
از آن دو گذشتم و به قدم زدن ادامه دادم. به فكرم رسيد اگر ديدن يك تناقض ظاهري كه به راحتي با انداختن سيگار يا كندن لباس رفع مي شود چنين چشم هاي دو جوان غرق در معاشقه را مي درآند و آن ها را از عالم عشق جدا مي كند و اين قدر سوال و تعجب برانگيز است چرا سوال و تعجب برانگيزي تناقضات فكري و هزارپارگي هويتي را كه رفع و رجوعش به قرن ها زمان نياز دارد نمي فهميم و حساسمان نمي كند و از روزمرگي زندگي كه جندان هم عاشقانه و لطيف و لذت بخش نيست جدايمان نمي كند؟
چرا زندگي تناقض نماي ما با طيفي گسترده از علايق و منابع و فرهنگ هاي گوناگون به اندازه تناقض ظاهري ورزش و سيگار جلوه نمي كند؟
چرا؟
شايد چون به آن چنان خو گرفته ايم كه آثار و عوارضش را چون امور روزمره زندگي تلقي مي كنيم نه عيب و معضلي كه بايد براي رفعش برنامه داشت.
پ.ن. خبر خوشحال كننده بازگشت دكتر حسين بشيريه، استاد يگانه علوم سياسي، به كشور
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط جواد رنجبر
|
زندگي زيباست.
زندگي غوغاي نور و رنگ است و زندگي لذت بي پايان درك زيبايي كلمه و تصوير است و لذت بي پايان گفتگوهاي عاشقانه.
بله زندگي همه اين هاست. اما حتما هر كسي اين جملات را بخواند مثل "فرهاد برره" كه هر وقت از عشق مي شنيد بالا مي آورد بالا بياورد.
چون اين جملات در زندگي كنوني ما وصله ناجوري است.
زندگي ما زيبا نيست و ازدحام دود و غبار است.از كلمات خشونت مي بارد و تصاوير نامتناسب است و عشق فرصت طلبي.
از صبح زود كه از خانه بيرون مي روي و از كتاب ها و فيلم هايت جدا مي شوي بايد تحمل كني همه چيز و همه كس را.
راننده تاكسي را، كارمندت را احتمالا و شايد رييست را و بعد مراجعه كننده ات را و شايد رييس يك مركز را كه مجسمه بلاهت و حماقت است و بايد تحمل كني ...
و در اين ميان تو نابود مي شوي و تمام مي شوي و همه استعدادهايت به كلنجار رفتن با اين و آن مي گذرد و آخر شب انگار يكي بودي در ميان ديگران؛ نه شوري داشتي و نه شوقي و نه تزي براي زندگي بهتر...
و اما بايد براي رهايي از اين حس مخرب مدام تكرار كنيم
چرا توقف كنم، چرا؟...
مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار ...
مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است...
*(تنها صداست كه مي ماند / ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد/ فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:52  توسط جواد رنجبر
|
نمي دانم چه حسي دوباره كشاندم به سوي هملت، با جلدي قرمز رنگ،ترجمه به آذين. دست گرفتم و دوباره خواندم. نمي دانم بار چندم است كه اين شاهكار شكسپير را مي خوانم؛ اما هر بار و اين بار حس كردم هرگز اين نمايشنامه را نخوانده ام. هملت، رو در رو با خيانت و ناتوان از همرنگ شدن با جماعت، و سوالي ازلي و ابدي در سر، سوالي سرنوشت ساز:
"بودن، یا نبودن، مساله این است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:14  توسط جواد رنجبر
|
انرژي بسياري براي نوشتن پيدا كرده ام؛ با ديدن دوستان دوره دانشگاه. پس از ماه ها اقامت مستمر در تبريز، با بيشترين مدت زمان در ده سال گذشته، سفري چند روزه به تهران داشتم. من تجربه دانشگاه، زندگي مجردي، سربازي و كار و تجربيات خوب و بد زندگي را در اين شهر كسب كرده ام. .يكي از مهم ترين تجارب، تشكيل حلقه دوستان دانشگاه بود. داريوش، علي، اکبر،مهدی، صادق، فرهاد، داور،حجت، امير، من و يكي دو تاي ديگر كه مسايل علمي، كتاب و فيلم و هنر علاقه مشتركمان بود و ساعت ها در بوفه دانشگاه نشستن و كشيدن سيگار و بالا بردن بي وقفه ليوان هاي چاي و از هر دري سخن گفتن كار روزمره مان.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:58  توسط جواد رنجبر
|